تبليغاتX
وقتي كه خاكم مي كنید؟ - یکی بود یکی نبود...
به مراسم خاکسپاری من خوش آمدید
 یکی بود یکی نبود...

یکی بود یکی نبود، نه، خیلی ها بودن، خیلی ها هم نبودن، مثل همیشه، یه مامان بود یه بابا ولی هنوز بچه نداشتن. این دو تا خیلی قبل از این که بچه دار بشن مامان و بابا بودن.

تا این که بالاخره خدا به این مامان و بابا یه پسر داد.

هر جفتشون خیلی پسره رو دوست داشتن، آخه یکی یدونه بود.

مامان و باباهه پیر شدن و پسره بزرگ شد، بزرگ شد و بزرگ شد، تا این که شد 18 ساله، وقت گل دادنش رسید. مامانه که تا حالا خیلی منتظر مونده بود، خیلی خوشحال بود، خیلی، که یه دفه جنگ شد، یه جنگ بد، خیلی بد، مثل بقیه جنگ ها...

همون خیلی ها که بودن، رفتن که بجنگن، همون خیلی ها هم که نبودن، موندن تو خونه هاشون، که بمونن، زنده بمونن.

باباهه و پسره هم که بودن شال و کلاه کردن که برن، که نبوده ها بمونن، زنده بمونن.

مامانه ناراحت شد، غصه خورد، هر کاری کرد که جنگ تموم بشه،نشد.آخر خودش ساکاشونو بست، غذای تو راهشونو آماده کرد، خندید، خوشحالی کرد، امیدوار از زیر قرآن ردشون کرد تا رفتن.......

مامانه توخونه نشست ومنتظرموندکه یا جنگ تموم بشه یااونا برگردن، اونایی هم که نبودن هنوزم نبودن،

 چند دفه هم برگشتن، هردفه هم مامانه آنقدرتوبغل جفتشون گریه کرد که خوابش برد واشکای اونا روندید. تااینکه یه دفه باباهه وپسره رفتن ولی فقط باباهه برگشت با دوچشم خیس خجل..........

     جفت رفت و طاق برگشت، طاق رفت و برنگشت.

      خیلی ها بودن، خیلی ها هم نبودن، مثل همیشه.

حالا جنگ تموم شده، خیلی از بوده ها دیگه نیستن، خیلی از نبوده ها هم هنوز هستن.

اما مامانه وباباهه هنوز هست. از اون سه تا، حالا فقط مامانه وباباهه مونده با يك پلاک، با یه عالمه آدم که نیستن، با یه عالمه درد که همیشه هستن، ولی خوب خیلی ها هم هنوز هستن. اما این گنبد آسمون هنوزم که هنوزه، کبوده که کبوده درست مثل دل مامانه وباباهه، مثل همیشه کبود..............

 

|+| دل نوشته ها توسط تنهای تنها در سه شنبه یکم مرداد 1387  |
 
 
بالا

*
*
*
*
*
*
*
add To Favourites