تبليغاتX
وقتي كه خاكم مي كنید؟
به مراسم خاکسپاری من خوش آمدید
 من همون تنهاترينم.....

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

    تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

                                                         من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

                                         تو همون معشوق نابی که روز وشب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

    تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

                                                         من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

                                                             تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

    تو همون فرشته نجاتی(m) که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

                                  من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

                               تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم 

 

|+| دل نوشته ها توسط تنهای تنها در دوشنبه هفتم مرداد 1387  |
 وصیت من....

خدا وصيت منو گوش بده نامه ام رو بخون.....

 

شايد ديگه من نباشم مواظب عشقم بمون

                                                   مي سپرمت بهش ميرم تموم تار و پودمو

يه وقت نياد برنجونيش كسل كني وجودمو

                                                  خدا يه وقت كسي نياد بدزده قلب سادشو

 

كسي نياد تو زندگيش بشينه زير سايه شو بهش بگه دوستش داره خيلي بده نامهربوني

 

خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

------------------------------------------------------------------------------------

فردا قراره منوتو از هم ديگه جدا بشيم

فردا قراره همدم گريه بي صدا بشيم

توكوچه هاي بي كسي نيستي و پر ميزنم

آي آدمها نگاه كنيد غريب شهرتون منم

ياش بخيرمنوتو يه قلب پاك وبي غرور

حالا چي شده عوض شدي دلت كجاست سنگ صبور

من تو رو عاشق مي ذارم هرجور شده حتي به زور

كي مي خواد فردا تو رو از من بگيره

كاش اونم پيدا بشه آتيش بگيره

مابايد فردا رو از دنيا بگيريم

مااگه از هم جدابشيم ميميرم

مابايد قدر خالا رو بدونيم 

واي اگه فردا بيادتنها بمونيم

 

********************************************************

خدا شايد اون عشقي كه من ميگم تو بشناسي!

رفيق بي كسم اونه خيلي دوستش دارم راستي يادم نرفته بهت بگم عزيزترين من اونه

خودم مهم نيست اما اون و نذار تنها بمونه

بميرم واسه چشاش گريه چقدر بهش مياد

وقتي كه حرصش ميگيره خيلي از من بدش مياد

اما وقتي كه آروم ميشه ميبينه من بغضم گرفت

همون ديونه بازي هاش همه چشم رو گرفت

حالا كه ديگه مجبوريم با هم ديگه وداع كنيم

بيا به ياد اون روزا دعا كنيم

يه وقت ديدي دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشيم

اي واي داره فردا مي ياد بايد دست به دعا بشيم

باقلب پاكت از خدا بخواه منو صبرم بده

 

هنوز نرفتي ازپيشم                   دوريت داره زجرم مي ده

 

كي مي خواد فردا تورو از من بگيره

كاش اونم پيدا بشه آتيش بگيره

 

عزيزم يادت نره دنيا دو روزه

نمي خوام فردا دلت واسم بسوزه

 

اي خدا حتي اگه دوسم نداره          تو ميتوني نذاري تنهام بذاره

 

 

خدا جونم اين وصيت رو براي كسي نوشتم  كه دارم آروم آروم از يادش ميرم... M

|+| دل نوشته ها توسط تنهای تنها در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 یکی بود یکی نبود...

یکی بود یکی نبود، نه، خیلی ها بودن، خیلی ها هم نبودن، مثل همیشه، یه مامان بود یه بابا ولی هنوز بچه نداشتن. این دو تا خیلی قبل از این که بچه دار بشن مامان و بابا بودن.

تا این که بالاخره خدا به این مامان و بابا یه پسر داد.

هر جفتشون خیلی پسره رو دوست داشتن، آخه یکی یدونه بود.

مامان و باباهه پیر شدن و پسره بزرگ شد، بزرگ شد و بزرگ شد، تا این که شد 18 ساله، وقت گل دادنش رسید. مامانه که تا حالا خیلی منتظر مونده بود، خیلی خوشحال بود، خیلی، که یه دفه جنگ شد، یه جنگ بد، خیلی بد، مثل بقیه جنگ ها...

همون خیلی ها که بودن، رفتن که بجنگن، همون خیلی ها هم که نبودن، موندن تو خونه هاشون، که بمونن، زنده بمونن.

باباهه و پسره هم که بودن شال و کلاه کردن که برن، که نبوده ها بمونن، زنده بمونن.

مامانه ناراحت شد، غصه خورد، هر کاری کرد که جنگ تموم بشه،نشد.آخر خودش ساکاشونو بست، غذای تو راهشونو آماده کرد، خندید، خوشحالی کرد، امیدوار از زیر قرآن ردشون کرد تا رفتن.......

مامانه توخونه نشست ومنتظرموندکه یا جنگ تموم بشه یااونا برگردن، اونایی هم که نبودن هنوزم نبودن،

 چند دفه هم برگشتن، هردفه هم مامانه آنقدرتوبغل جفتشون گریه کرد که خوابش برد واشکای اونا روندید. تااینکه یه دفه باباهه وپسره رفتن ولی فقط باباهه برگشت با دوچشم خیس خجل..........

     جفت رفت و طاق برگشت، طاق رفت و برنگشت.

      خیلی ها بودن، خیلی ها هم نبودن، مثل همیشه.

حالا جنگ تموم شده، خیلی از بوده ها دیگه نیستن، خیلی از نبوده ها هم هنوز هستن.

اما مامانه وباباهه هنوز هست. از اون سه تا، حالا فقط مامانه وباباهه مونده با يك پلاک، با یه عالمه آدم که نیستن، با یه عالمه درد که همیشه هستن، ولی خوب خیلی ها هم هنوز هستن. اما این گنبد آسمون هنوزم که هنوزه، کبوده که کبوده درست مثل دل مامانه وباباهه، مثل همیشه کبود..............

 

|+| دل نوشته ها توسط تنهای تنها در سه شنبه یکم مرداد 1387  |
 
 
بالا

*
*
*
*
*
*
*
add To Favourites