تبليغاتX
با آمدنش دوباره زنده شدم
تقديم به عاشقان دنیا
 ديشب....

ديشب تو بغلت بودم....

دستتو به سرم مي كشيدي و آروم نازم مي كردي....

آروم  آروم بودم...

هيچ غمي و تو وجودم احساس نمي كردم....

تو اين دنيا نبودم...

فارغ از اين دنياباهرچي داشت و نداشت بودم...

سهم من از اين دنيا تو بودي وبس...

دنيايي كه ازش خسته شدم...

دنيايي كه به حرمت وجود تو واسم قابل تحمله...

تو همچنان نازم مي كردي و من چشمامو بسته بودم...

دستاي نازتو به  صورتم مي كشيدي ومن تو آسمونا بودم...

ديگه هيچي نفهميدم...

همين طوري تو بغلت خوابيدم...

چقدر آروم خوابيدم...

واقعا لذت بخش بود...

طرفاي اذان بود كه آروم از خواب پريدم...

ديدم نارم خوابيدي و يكي داره من وتو رو باهم ناز مي كنه...

نفهميدم كيه...

نفهميدم از كجا اومده بود...

فقط فهميدم نا خود آگاه دوسش دارم...

گوشامو تيز كردم...

ديدم صداي قطره هاي بارون مياد...

چشمامو بستم...

خودمو بهت چسبوندم و باهم خوابيديم.............

 

|+| دل نوشته ها توسط امين... در چهارشنبه دوم مرداد 1387  |
 یکی بود یکی نبود...

یکی بود یکی نبود، نه، خیلی ها بودن، خیلی ها هم نبودن، مثل همیشه، یه مامان بود یه بابا ولی هنوز بچه نداشتن. این دو تا خیلی قبل از این که بچه دار بشن مامان و بابا بودن.

تا این که بالاخره خدا به این مامان و بابا یه پسر داد.

هر جفتشون خیلی پسره رو دوست داشتن، آخه یکی یدونه بود.

مامان و باباهه پیر شدن و پسره بزرگ شد، بزرگ شد و بزرگ شد، تا این که شد 18 ساله، وقت گل دادنش رسید. مامانه که تا حالا خیلی منتظر مونده بود، خیلی خوشحال بود، خیلی، که یه دفه جنگ شد، یه جنگ بد، خیلی بد، مثل بقیه جنگ ها...

همون خیلی ها که بودن، رفتن که بجنگن، همون خیلی ها هم که نبودن، موندن تو خونه هاشون، که بمونن، زنده بمونن.

باباهه و پسره هم که بودن شال و کلاه کردن که برن، که نبوده ها بمونن، زنده بمونن.

مامانه ناراحت شد، غصه خورد، هر کاری کرد که جنگ تموم بشه،نشد.آخر خودش ساکاشونو بست، غذای تو راهشونو آماده کرد، خندید، خوشحالی کرد، امیدوار از زیر قرآن ردشون کرد تا رفتن.......

مامانه توخونه نشست ومنتظرموندکه یا جنگ تموم بشه یااونا برگردن، اونایی هم که نبودن هنوزم نبودن،

 چند دفه هم برگشتن، هردفه هم مامانه آنقدرتوبغل جفتشون گریه کرد که خوابش برد واشکای اونا روندید. تااینکه یه دفه باباهه وپسره رفتن ولی فقط باباهه برگشت با دوچشم خیس خجل..........

     جفت رفت و طاق برگشت، طاق رفت و برنگشت.

      خیلی ها بودن، خیلی ها هم نبودن، مثل همیشه.

حالا جنگ تموم شده، خیلی از بوده ها دیگه نیستن، خیلی از نبوده ها هم هنوز هستن.

اما مامانه وباباهه هنوز هست. از اون سه تا، حالا فقط مامانه وباباهه مونده با يك پلاک، با یه عالمه آدم که نیستن، با یه عالمه درد که همیشه هستن، ولی خوب خیلی ها هم هنوز هستن. اما این گنبد آسمون هنوزم که هنوزه، کبوده که کبوده درست مثل دل مامانه وباباهه، مثل همیشه کبود..............

 

|+| دل نوشته ها توسط امين... در سه شنبه یکم مرداد 1387  |
 پس از من....

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

دربهاري روشن از امواج نور

در زمستان غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي زامروزها و ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمر هاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزندآرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون شعر

خاك مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه  به يك سو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذ ها و دفتر هاي من

در اطاق كوچكم پا مي نهد

بعد من با ياد من بيگانه اي

در بر آيينه مي ماند به جاي

تار مويي نقش دستي شانه اي

مي رهم از خويش ومي مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران شود

روح من چون بادبان قايقي

در افق دور و پنهان مي شود

 

مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره مي ماند به چشم راهها

ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامنگيرخاك

بي تو دوراز ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاك

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم مي شويند از رخسار خاك

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام وننگ

                                                                        دلم برات تنگ شده M

                                                               

 

|+| دل نوشته ها توسط امين... در شنبه بیست و نهم تیر 1387  |
 به عشقم ........

به من گفته اي بدون خبر بارگشت نكنم ؟ بين اين ابرهاي سفيد را كه از جلوي ماه رد مي شوند از مغرب به مشرق خبر مي برند ، ولي صبر لازم است. درباره خودم  نمي دانم براي خبر آوردن لازم است تا آخر عمر صبر كنم يا نه ؟ هنوز هم تو را مي بينم كه مقابل در ايستاده اي رو به بالا بنا  به عادت نگاه نمي كني ، كي خبر مرا به تو مي آورد . نسيم خنكي كه مو هايت را تكان مي دهد صداي من است بارها از تو مي گذرد و تو او را نمي خواهي شناخت M   يك قطره شفاف در اين وقت سحر روي دست تو مي افتد . گمان نكن باران است طبيعت پر از كاينات است وقتي كه عاشق از معشوقه اش دور مي شود، بعد ها خيلي چيزها شبيه به آثار وجود آن دور شده از نظر مي گذرد ، قطره ي باران كه در خاموشي شب خيلي محزون زمين مي آيد شبيه به اشك آن عاشق است . چقدر رقت انگيز است كه گل به محض شكفتن پژمرده شود ! قلب در دست اطفال هم اينرا دارد. مگر عزيزم تو نمي خواهي مرا از خودت دور كني . اگر جز اين است ، امشب بدون خبر مي توانم بازگشت كنم يا نه ؟

دوستار مهجور تو

  

|+| دل نوشته ها توسط امين... در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 من یه زمینی تو یه آسمونی....
همه میگفتن یه زمینی نمی تونه با آسمونی بمونه,ولی نمی خواستم باور کنم,ولی دارم به این باور می رسم,آخه چرا؟؟؟خدایا مگه من که زمینیم چه گناهی کردم که لیاقت آسمونیمو ندارم,نمی خوام از دستش بدم.دوستش دارم به اندازه ی تموم ستاره های آسمون,به اندازه ی عظمت عشق و محبت خودش. . . به اندازه ی تک تک نفس هام. . .

بهش بگید,بهش بگید کسی که دوره ز رویت میمیره در هوای کویت,شاید باورش بشه که صادقانه براش میمیرم.

ای نورانی ترین ستاره ی آسمان دلگیر قلبم:تمام دیوارهای زمین را به سلامت گذروندم ,آمدم در کنار تو,تویی که مظهر عشق و پاکی هستی,دستانم را بگیر و بگذار صادقانه در کنارت به زندگیه مردگیم ادامه بدم,ای فرشته ی آسمونی منو بگیر زیر پرت . . .

هر موقع که تو بخوای من میرم,میرم جایی که به راحتی بدون وجود مزاحم عاشقی مثل من به زندگیت ادامه بدی,با هر کسی که می خوای,حسودیم میشه کسی تمام زندگیمو ازم بگیره...

در جان عاشق من میل جدا شدن نیست

                                                            پر بسته قفس را میل رها شدن نیست

من با تمام جانم پر بسته و اسیرم

                                                            باید که با تو باشم  در پای تو بمیرم

 

|+| دل نوشته ها توسط امين... در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |
 عشقم....

خورشيدم و شهاب قبولم نمي كند                           سپهرم و عقاب قبولم نمي كند

اي روح بي قرار چه با طالعت گذشت                  عكسي شدم كه قالب قبولم نمي كند

واژه غريبي است ....

واژهاي كه روزها يا شايدم ماههاست كه با آن خو گرفتم   *

كه سخت است انتظار

هر صبح طلوعي ديگر است به فرداهاي من خواهم ماند در انتظار تو

شايد بر تو روزي عشق را بخوانند

من گريان نمي مانم مي دانم روزي خواهي آمد

خزانم وقتي به يادت مي افتم نامه هايت را مرور مي كنم وجودم را سراسر عشق فرا مي گيردو اشك شوق يك بار نه صد بار به گونه هايم روانه مي شود.

 

 

زندگي را دوست دارم در پناه دوست                      در پناه دلجويي كه  M  نام اوست

در اين دنيا من نكردم گناهي                                      فقط كردم بر روي تو نگاهي

اگر باشد نگاه من گناهي                                              مجازاتم كن هر طور كه خواهي

 

|+| دل نوشته ها توسط امين... در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 آخرين عاشقانه..

يادم مي آيدروزي آغوشت را بسويم گشودي و دروازه قلبت را بسويم باز كردي و من با قلبي پر از عشق و احساس وارد مجمع الجزاير قلب تو شدم .روزها مي گذشتند و من هنوز بودنت را احساس مي كردم  اما گمان نمي كردم روزي دقيقه ها و ثانيه هايم بي تو سپري شود .اي مهساي شبانه ام !دلم مي خواهدوقتي باغبانها بيدارند برايت بنويسم و تو نامه هايم را به نشاني همه غريبان دلشكسته جهان بفرستي  .بيا در چشمان باران خورده من بنشين . من خويشاوند ياسم , برادر زاده بهار و از حرارت عشق تو چون شعله هاي سر كش آتش فروزان مي سوزم......مي ترسم دنيا به پايان برسدو من در چشمان تو جايي نداشته باشم.نگاهي كن تا مثل صبح نوراني شوم .

دوستت دارم

تو همانی که گفتی : من در عالم سرد خودم بايد آنقدر تنها بمانم و آنقدر تنها بگريم که تمام

نوشته هایم  بوی باران بگريد....

اما من ميگويم که سردی دلت را به من بسپار و گرمی دل من از آن تو ....

فقط بدان که با یک دل سبز دوستت دارم

روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت

تقدیم به کسی که دوستش دارم

|+| دل نوشته ها توسط امين... در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 پرنده کوچک من...

پرنده ي كوچك من ...

 

ميل داشتم پيش تو باشم. چه فايده يك شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد كرد ، بلكه حالت حزن انگيزي به آشيانه تو خواهد داد ، به من بگو از چه راه قلبم را فريب دهم ! زندگاني يعني غفلت چه چيز جز مرور زمان اين غفلت را به قلب شكسته ياد بدهد .

 

 M ؟ چه وقت مهتاب مي تابد كي فرزندش را در اين شب تاريكي صدا مي زند ؟افسوس ! همه جا سياه است . ولي تو نباد سيه بپوشي، راضي نيستم در حال حزن به اينجا بيايي . خوب نيست خواهي گفت به موهو مات معتقدم بله بد بختي شخص را اينطور مي كند. درد آدم را به خدا مي رساند . ديشب تا صبح از وحشت نخوابيدم . كي مرا ديدهاي كه اين قدر ترسو باشم و مثل بيد بلرزم..

 

يك شعله ي نيم مرده يك كتاب آسماني ، يك پاره ي خشت ، گوشه اتاق خانه ،جاي مرا گرفته بود . مگر روح با اين وسايل حاضر مي شود شايد! من ! من !  ديشب در دستش مسلسلي داشت و به سينه ام فشار مي داد. چرا ديوانه را در وسط شب هم آسوده نمي گذارند ؟از ترس به مادرم پناه بردم . عجب پناهي ،به فرشته مرگ به را افتادم پاهايم مي لرزيد .سايه ي يك درخت شمشاد مرا وحشت مي داد  ودر آخر پس از جند بار كه گفتم فقط يك لحظه اجازه بده تا فقط يكبار عشقم را ببينم و از او حلاليت طلب كنم و من تا در خانه آنها رفتم ولي نتوانستم خدا حافظي كنم پس با من مهربان باش چون عمر گل كوتاه است ؟

 

اي پرنده ي كوچكم زبان عشق را خوب مي شناسي . همين طور دل شكسته را هم اينطور. دراين صورت من براي محبت تو با وجود هر تهمتي كه به من مي زني تا مرگ پرواز مي كنم .زنده باد عدم.يك متهم بدبخت و ناشناس كه تو را دوست مي دارد؟

 

|+| دل نوشته ها توسط امين... در شنبه بیست و دوم تیر 1387  |
 ای دختر کهکشان....

عزيزم قلب من رو به تو پرواز مي كند....

مرا ببخش!ز اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان؟اگر به تو عزيزم  خطاب كردم ‎‏‏، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند عارضات زمان آنها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازد اما من غير از آنها و همه ي مرم هستم هر چه تصادف و بد اقبالي به من طبيعت داده است آنها را به قلبم بخشده ام.

و حالا مي خواهم قلب سمج و بدبخت خودم را بر تو پرتاب كنم و اي خيال ها مدت هاست كه مرا تسخير كرده است. مي خواهم رنگ سرخي شده و روي تو جاي بگيرم يا رنگ سياهي شده روي زلف تو بنشينم.

من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده گمنام هستم كه همه چيز را به من داده و همه چيزهاي من با ديگران فرق كرده و بااراده من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ گفت چطور؟ اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ،اميد نوازش تو را به من نم يدهد آنجا دراعماق تاريكي و حشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نا مساعد خود را تماشا مي كنم.

دوست كوه نشين تو

|+| دل نوشته ها توسط امين... در شنبه بیست و دوم تیر 1387  |
 تورو خدا گریه نکن...

پشت سرم گريه نكن مسافرم                   اشكاتو هي هدر نده  بايد برم مسافرم

 

جلوي راهم رو نگيرنذار منم گريه نكن      سلاحمون اينه عزيز بايد برم سفر كنم

 

طاقت اشكاتو ندارم تو رو خدا نذار ببارم     خدا نخواست قسمت اينه كه من تو رو تنها بذارم

 

تو رو خدا گريه نكن انقدر نگو نرو نرو       بغضم داره ميتركه انقدر نگو نرونرو

 

اينجوري بي تابي نكن الهي قربونت برم        خدا نگه دارت باشه بايد برم

 

------------------------------------------------------------------------------------

 

واسه من تنهايي درده                     درده هيچ كس رو نداشتم

 

هر گل پژمرده اي رو تو كوير سينه كاشتم

 

ديگه باور كردم اينرو           كه ديگه بايد تنها بمونم

 

تادم لحظه مردن شعر تنهايي بخونم

 

|+| دل نوشته ها توسط امين... در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 
 
بالا

*
*
*
*
*
*
*
add To Favourites